تبلیغات

تصویر استاتیك

زیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگ دنیای رمان ترس و لرز - قسمت سوم اردوی نفرین شده

قسمت سوم اردوی نفرین شده

چشمام بسته بود . چیزی احساس نمیکردم ولی انگار درونم هنوز زنده بود .

یه صدایی بهم میگفت پاشو برو سمت ساحل . همه منتظر تو اند .

منم یه دفه چشمام رو باز کردم و روی آب اومدم .

ساحل رو نگاه کردم . لودوس نبود . هیچکی نبود .

رفتم سمت کلبه ها . کلبه ها درب و داغون بودن . کسی اونجا نبود .

دویدم تو جنگل تا ببینم کسی نیست و هیچکس نبود .

برگ درختا زرد شده بودند و به سمت زمین فرود می اومدند .

ترس بدنم رو فرا گرفت . کم کم بارون شروع به باریدن کرد .

همینطور جلو رفتم تا به کلبه ی دیگه ای رسیدم . رفتم داخل کلبه .

کسی اونجا نبود . یه پتو اون طرف تر افتاده بود . برش داشتم و روی شونه هام انداختمش .

یه دفه در باز شد و یه دختر وارد شد .

رنگ موهاش خرمایی بود . رنگ چشماش آبی ولی بدنش شفاف بود و میشد پشتش رو به راحتی ببینی .

از ترس میلرزیدم .

النا : سلام اسم من الناست . اسم تو چیه ؟

ریوتا : س .... س ..... سلام من ریوتام 

النا : چه خوب اومدی اینجا من خیلی تنهام

ریوتا : چرا تنهایی ؟

النا : میدونی ماهم سال پیش مثل شما اومدیم اردو . ولی متأسفانه یه مار سیاه و سمی منا نیش زد و کشت .

الان تو باید یارم بشی

ریوتا : نه نه من باید از اینجا برم .

النا : ولی من نمیزارم

پتو رو از رو شونه هام انداختم و دویدم طرف در . ولی اون یکدفه جلوی در ضاهر شد و من رو انداخت اون طرف .

من از ترس و ضربه ای که خورده بودم بیهوش افتادم اون طرف


[ یکشنبه 8 شهریور 1394 ] [ 06:04 ب.ظ ] [ آماندا ]