تبلیغات

تصویر استاتیك

زیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگ دنیای رمان ترس و لرز - قسمت چهارم اردوی نفرین شده

قسمت چهارم اردوی نفرین شده

کم کم به هوش اومدم . کسی تو کلبه نبود . خوشحال دویدم سمت در ولی در قفل بود .

نشستم یه گوشه و شروع به گریه کردم . همینطور درحال گریه بودم که یه دفه النا اود .

منم خودم رو زدم به بیهوشی و وانمود کردم هنوز به هوش نیومدم .

النا اومد و نشست بالای سر من .

النا : تو هنوز زنده ای . مثل من روح نشدی . من تو رو به مرور زمان میکشم و تو باید یار من بشی . یه گروه دونفره

ی مرده . من تورو میکشم . من تورو  میکشم . در هرجا که باشی کنارتم .

من از ترس داشتم سکته میکردم . النا دوباره به بیرون رفت . بلند شدم و رفتم سمت در ولی بازم قفل بود .

این دفه به خاطر جونم تا میتونستم به در ضربه زدم تا این که در باز شد . خیلی خسته بودم ول همچنان می

دویدم . رفتم تا رسیدم با ساحل .

پشت سرم رو نگاه کردم . النا داشت به سمتم می اومد . دویدم تو آب . همینجور جلو می رفتم که یه دفه

خوردم

زمین و به ته آب رفتم و چشمام بسته شد . 
 





[ دوشنبه 9 شهریور 1394 ] [ 11:24 ق.ظ ] [ آماندا ]