تبلیغات

تصویر استاتیك

زیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگ دنیای رمان ترس و لرز - قسمت پنجم اردوی نفرین شده

قسمت پنجم اردوی نفرین شده

چشمام رو باز کردم و اومدم روی آب . لودوس رو تو ساحل دیدم که داشت پارس می کرد . خیلی خوشحال شدم و

دویدم سمت ساحل . رفتم پیش بچه ها . 


اینوک : ریوتا کجا بودی پس ؟ 

ریوتا : رفتم سمت ساحل . اگه بدونی با یه اتفاق بدی روبه رو شدم . 

اینوک : بدو بدو تعریف کن .

یه دفه همه ی بچه ها دور و برم جمع شدن .


ریوتا : بعد از مشخص کردن گروه دونفره ویارامون من و لودوس رفتیم کنار ساحل . من رفتم داخل آب و همینطور جلو

رفتم تا این که موج بزرگی اومد و من رو ته آب انداخت . چشمام بسته شد . ولی حس درونم میگفت پاشو پاشو برو

سمت ساحل . بلند شدم . رفتم سمت جنگل ولی هیچکس اونجا نبود . کلبه ها خراب بودن . کمکم بارون گرفت

. همینطور جلو رفتم تا به یه کلبه ی دیگه رسیدم رفتم تو اون کلبه که یه دفه یه دختر که بدنش شفاف بود و

میشد پشتشا ببینی اومد تو . اسمش النا بود . اون مرده بود و میخواست منم بکشه تا یار خودش کنه . دویدو

برم بیرون ولی اون جلوی در ظاهر شد و من رو انداخت اون طرف . بیهوش شدم . وقتی به هوش اومدم اون اونجا

نبود . رفتم سمت در ولی قفل بود . نشستم یه گوشه . صدای پاش اومد . ترسیدم و خودم رو زدم ه بیهوشی .

اومد بالای سرم نشست . اون گفت : تو باید یار من بشی . من به مرور زمان تورو میکشم . هر جا بری کنارتم .

تا این جمله ( هرجا بری کنارتم ) از زبونم در اومد یه دفه النا جلوم ظاهر شد . ترس تمام بدنم رو فرو گرفت . بلند

شدم  دویدم سمت مدیرمون .

النا همینجور پشت سرم میومد .

ریوتا : خانم خانم اونجا را نگاه کنید اون دخترا ببینید .

خانم مدیر با تعجب به من نگاه کرد  


خانم مدیر : ریوتا اونجا که چیزی نیست . برای خودت خیال نباف .

ریوتا : نه اون دختر اون دختر

و شروع کردم به گریه .

خانم مدیر دستش رو روی پیشانیم گذاشت .

خانم مدیر : وای خیلی داغی فکر کنم تب کردی !!!

و من روبرد روی تختم و کمی بالای سرم موند تا این که خوابم برد . 


  



[ سه شنبه 10 شهریور 1394 ] [ 12:29 ب.ظ ] [ آماندا ]