تبلیغات

تصویر استاتیك

زیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگ دنیای رمان ترس و لرز - قسمت اول اردوی نفرین شده

قسمت اول اردوی نفرین شده

دختری هستم 13 ساله که با خانواده ام ساکن ژاپنیم .

من دختری ترسو هستم .

اسمم ریوتا و اسم داداشم ریوما هست . یه سگ ناز و خوشگل دارم که خیلی همدیگه رو دوس داریم و اسمش

لودوسه .

قراره سه شنبه از طرف مدرسه بریم یه اردو . اونم کجا  تو یکی از جنگلهای ژاپن که کنار ساحلم هست .

خیلی خوشحالم . لودوسم با خودم میبرم .

بلاخره سه شنبه فرا رسید . من و داداشم راه افتادیم بریم مدرسه . به مدرسه که رسیدیم همه بودن.

رفتم پیش دوستام . دوست صمیمیم که در اصل دختر خالم نیومده بود .

اون به من قول داده بود . یعنی چیییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟

بعد از 10 دقیقه سر کله ی اینوک پیدا شد .

من تا اینوک رو دیدم دویدم و بغلش کردم .

اینوک : چیکار می کنی ریو ؟ خفم کردی دیوونه ...

ریوتا : دارم بغلت میکنم .

اینوک : ولم کن نمی خوام بغلم کنی

اینوک رو ول کردم .

بلاخره راه افتادیم به سمت جنگل و ساحل

دقیقا یک شب تو راه بودیم تا این که به جنگل مورد نظرمون رسیدیم .

اونجا 10 تا کلبه بود . من و ساو و اینوک تو کلبه ی شماره 6 بودیم .

توی کلبه 3 تا تخت 2 نفره بود . من تخت کنار پنجره ی روبه ساحل رو انتخاب کردم . 

اتاق خیلی کثیف بود .

من و اینوک و ساو وسایلامون رو رو تختامون گذاشتیم و شروع کردیم به تمیز کردن کلبه . بعد از 1  ساعت اتاق

برق افتاده بوده.

ما سه تا از خستگی داشتیم از حال میرفتیم رفتیم رو تختامون و یه دفه ولو شدیم و به خواب عمیقی فرو رفتیم 



[ یکشنبه 1 شهریور 1394 ] [ 03:19 ب.ظ ] [ آماندا ]